تبلیغات
اخبار سینمایی - مطالبی درباره رسول ملاقلی پوربه مناسبت چهارمین سالگرد درگذشتش
   
1389/12/15  09:39    ویرایش: 1390/01/4 18:27
توسط:    

شکستن شیشه برای دوربین تا خانه خریدن برای مادر...

خبر فوت آقا رسول به قدری سریع و تکان دهنده بود، که هیچ کس آن را باور نکرد. با وجودی که می‌دانستیم وی سابقه دوبار سکته قلبی را در پرونده پزشکی خود دارد اما باز هم باور نکردیم که رسول ملاقلی‌پور آسمانی شده است. مردی که مرگ را به سخره می‌گرفت چگونه تسلیم آن شده است؟ مگر می‌شد کسی که همیشه عصیانگر بود و شاکی، به این سادگی‌ها، شانه خالی کند و برود؟! اما هرچه که بود خبر 16 اسفند 1385 درست بود. ملاقلی‌پور در شرایطی ما را تنها گذاشت که در حال به رخ کشاندن سینمای فاخر خود بود. ...

مخصوصاً سه فیلم آخر وی که ملغمه‌ای است از تبحر اجرایی به اضافه نبوغ فضاسازی او در نگارش فیلمنامه و شیوه کارگردانی اش.

از رفتن رسول هیچ کس خوشحال نشد؛ حتی آن مخالفان قسم خورده‌ای که نه به خاطر مضمون و نوع ساخت فیلم‌ها، بلکه به دلیل صراحت لهجه و تندگویی های صادق وی، انتقاد می‌کردند نیز گریستند. این را می‌شد از جمعیت انبوه عزاداران به هنگام تشییع او فهیمد. کسانی که چند سال اخیر فقط انتقاد کردند و خواستند خود را از پهنای شخصیتی رسول، بزرگ کنند، اما او دید و هیچ نگفت؛ به قول خودش؛ "یک دنیا حرف من ماند با تاریخ". چهره عبوس و اخموی وی در سر صحنه‌های فیلمبرداری، در هر فردی این شائبه را به وجود می‌آورد که وی انسانی خشن و بی‌احساس است در حالی که، همین انسان در مراسم انتخاب او به عنوان بهترین کارگردان در زمینه دفاع مقدس برای فیلم "سفر به چزابه"، تمام سکه‌های دریافتی خود را یکجا به والدین پسر نقش اول فیلم ، تقدیم کرد. شاید خیلی‌ها می‌دانستند که رسول به شدت به آن سکه‌ها نیاز داشت اما وی رگه‌هایی از اصول اعتقادی خود را اینگونه در طبق اخلاص نهاد. در آن زمان، همسر او که در ردیف اول نشسته بود، با چشمانی پر از شوق به همسرش می‌نگریست. وی در آن لحظه داشت به یک مرد نگاه می‌کرد.

این برق شوق به همین جا خلاصه نشد، در اواسط دهه هفتاد، وی توانسته بود از فروش یکی از فیلم‌هایش(کمکم کن) درآمد خوبی به دست آورد و با آن پول،خانه نقلی کوچکی برای مادر پیرش خرید. وی در آن لحظه نیز همان برق نگاه‌ را داشت. این چهره عبوس و دوست داشتنی که همه از دل کوچک و پراحساس وی مطلع بودند، او را به سوی ساخت فیلمی چون میم مثل مادر(به واسطه علاقه زیاد به مادرش) سوق داد. آن روزها مادر به شدت مریض و در بستر بیماری بود. همه به چشم می‌دیدیم که چگونه رسول آب می‌شود، وی در آن روزها بسیار لاغر شده بود. لاغر و کسل، اما با این حال وقتی مادرش درگذشت، برای روحیه دادن به فرزندان و خواهرانش، آنگونه جزع و فزع نکرد. اما می‌شد شکسته شدن را به عینه در وجودش احساس کرد. او باید برای سکانس کودکان استثنائی، به آسایشگاه می‌رفت و فیلم می‌گرفت. با آن شرایط روحی، وقتی لبخند کودکان معلول را می‌دید قوت می‌گرفت و حتی برای شادی آنها،رقصید.

چیزی که مهم بود، حقیقت بزرگی است که همواره همه متوجه آن بودند؛ «خدا در هر شرایطی با او بود».وقتی در جبهه حضور داشت و آن رشادت‌ها و وقایع را از نزدیک با چشم دید، آن را تبدیل به فیلم کرد، وقتی مادرش مرد، آن احساس شگرف برای «میم مثل مادر» در اثنای فیلمبرداری به سراغش آمد و در نهایت، وقتی رفت که از کربلا بازمی‌گشت، و اینگونه در سرتا سر عمر، خدا با او بود.

بسیاری از فیلم‌های وی در پی برخی غرض‌ورزی‌های حسادت‌گونه، به تیغ سانسور گرفتار آمدند، در جشنواره فجر به همین دلایل، به فیلم او(مزرعه پدری) بهای حقیقی ندادند و تا توانستند در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها از رسول چهره‌ای عصبی و همیشه عاصی نشان دادند. اما تمام تیرها به سنگ خورد. وی در تمام طول عمر سینمایی خود ،هیچگاه یک کارگردان صرفاً محبوب و عام نبود اما وقتی رفت، آثارش به گونه‌ای همه‌گیر در جامعه پخش شد، و آنجا بود که همه به لایه‌های درونی شخصیت و هنر وی پی بردند اما در آن زمان دیگر چه سودی داشت؟

وقتی به رسول زنگ می‌زدی، با تقلید صدا و هیجان یا خمودگی کاذبش، به گونه‌ای برخورد می‌کرد که فکر می‌کردی شماره را اشتباه گرفته‌ای، اما او اینگونه بود. همین حالا هم مطمئنیم که آن بالا نشسته، به ما نگاه می‌کند و بلند بلند برای مطالب چهارمین سالگرد عروجش می‌خندد.

نه تنها نسل قدیم یا میانی، بلکه کودکان امروز و حتی معلولانی که برای فیلم «میم مثل مادر» در آسایشگاه بودند، همه و همه با چشمانی اشکبار برای خداحافظی آخر به مراسم تشییع جنازه وی آمده بودند، یک لحظه برخورد با او کافی بود تا دل‌ها را به سمت خود بکشاند. چیزی نداریم بگوئیم جز تکرار افسوس‌ها و اشک‌های چهار ساله.

----------------------------------------

زندگینامه:

نوجوانی که دیگر لکنت ندارد

"رسول ملاقلی پور" در 17 شهریور 1334 در منطقه عباسی تهران چشم به جهان گشود. پدر وی از وضع مالی مناسبی برخوردار نبود و این کمبود سبب شد که رسول در جمعیت پر تعداد خانواده‌اش، از بسیاری سرگرمی‌های رایج و حتی تحصیل بازبماند. این وضعیت به گونه‌ای بود که وی نتوانست تا بیش از دوم راهنمایی درس بخواند. از آن پس بود که برای مدتی نزد برادر بزرگترش که در یک دندانپزشکی تجربی فعالیت می‌نمود، شروع به کار کرد. به واسطه جثه ضعیف و لکنت زبانی که داشت همواره مورد آزار و اذیت بچه‌های کوچه و افراد خانواده قرار می‌گرفت. در طی این سال‌ها تا شروع جنگ، روزگار به همین منوال برای او می‌گذشت و علاقه‌اش به دوربین عکاسی روز به روز بیشتر می‌شد. همین قضیه سبب شد تا دوربین سوپر هشت حوزه هنری را از مسوولان تقاضا کند اما با این درخواست موافقت نشد. به همین دلیل، شبانه از دیوار حوزه بالا رفت، شیشه را شکست و دوربین را برداشت. بلافاصله از نماز جمعه قم عکس گرفت و بعد از آن راهی جبهه شد. مسوولان حوزه وقتی از این امر، اطلاع یافتند، وی را بازخواست کرده و دوربینش را توقیف کردند. در آن زمان بود که حتی خود مسوولان با مشاهده این عکس ها، اظهار تعجب کرده و آن را تحسین کردند. اما این توقیف‌ها و بازخواست‌ها مانعی بر سر راه رسول جوان نبود چرا که وی بلافاصله به جبهه بازگشت و با امکاناتی که برای خود فراهم کرده بود، یک مستند کوتاه ساخت.ساخت این مستندها ادامه یافت تا اینکه در سال 62 توانست اولین فیلم بلند سینمایی خود را تحت عنوان «نینوا» جلوی دوربین ببرد و با همین یک فیلم، تحسین منتقدان و جامعه سینمایی آن زمان را برانگیزد. از آن زمان به بعد، رسول ملاقلی‌پور تا پایان جنگ در جبهه ماند. هر چند که آرزوی شهادت داشت اما نتوانست چیزی جز چند ترکش را با خود بیاورد. وی در طول جنگ، حقایق و وقایعی را دید که شاید نتوان در ذهن پویای هیچ کارگردان صاحب نامی، سراغ آن را گرفت. ملاقلی‌پور توانست این حقایق از نزدیک مشاهده شده را، به ظرافت هرچه تمام‌تر در آثارش جای دهد و بدین ترتیب خیلی زود اسم و رسم یک کارگردان بزرگ را برای خود دست و پا کرد. جنگ تمام شد و آدم‌هایش ماندند، همین سوژه‌ای بود برای کارگردانی که با یک دنیا تجربه از جنگ، در سودای فتح سوژه‌های ناب بود. همین طور هم شد. فیلم‌های وی یکی پس از دیگری از دایره قشر خاص به عوام کشیده شد و مردم عادی نیز از فیلم‌های او استقبال کردند. تصاحب سیمرغ و دریافت جوایز و نشان‌های مختلف از جشنواره‌های معتبر سینمایی، خود نشان از ترقی روزافزون آن نوجوانی داشت که به خاطر لکنت زبان از سوی هم محله‌ای‌هایش مورد تمسخر واقع می‌شد. حال دیگر همه سینمایی‌ها و حتی مردم عادی از رسول ملاقلی‌پور به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و تاثیرگذارترین کارگردان‌های سینمای دفاع مقدس ایران نام می‌بردند.

موفقیت «میم مثل مادر» همه گیر شد و توانست در سال 85 بالای 500 میلیون تومان بفروشد. حالا نوبت پروژه عظیم و ماندگار «عصر روز دهم» بود که می‌خواست نشان دهنده گوشه‌های نابی از تلفیق زندگی یک شهروند امروزی با حادثه کربلا باشد. به کربلا رفت و در آنجا به گونه‌ای کاملاً اتفاقی، طی چند روز، مستند کوتاه «شش گوشه عرش» را ساخت. تمام زمینه‌ها برای ساخت "عصر روز دهم" مهیا بود. فقط مانده بود بازبینی لوکیشن‌های ایران. یکی از آن لوکیشن‌ها نوشهر بود. "رسول احدی" که در خانه ای کوچک در نوشهر ،همراه او بود، به طبقه بالای خانه رفت تا وسایلش را برای بازگشت به تهران جمع کند. رسول گفت تا وسایلت را جمع کنی، من کمی می‌خوابم. وی روی تخت دراز کشید و دیگر هیچگاه بیدار نشد.

--------------------------------------------

آثار:

چقدر دلمان برای فیلم جدیدی از توتنگ شده

بعد از عکسبرداری‌های متعدد و ساخت فیلمهای مستند در حوزه دفاع مقدس اولین کاربلند سینمایی رسول تحت عنوان «نینوا» در سال 1362 ساخته شد. این فیلم با درونمایه‌ای صرفاً جنگی در حالی موضوع اجتماعی خود را تحلیل می‌کند که به گونه‌ای خودخواسته این موضوع تحت الشعاع اتفاقات در بستر جنگ قرار می‌گیرد. این اثر با توجه به روزهای آغازین جنگ ساخته شد و طبعاً دومین اتفاق بزرگ پس از شروع جنگ، سوژه فیلم دوم قرار گرفت. «بلمی به سوی ساحل» که در جریان محاصره خرمشهر تبدیل به یک داستان بلند شده بود، توانست اثری در خور توجه باشد به گونه‌ای که بسیاری از مردم و منتقدان، ملاقلی پور را به گونه‌ای رسمی با این فیلم شناختند. فیلم سوم به یک عملیات جنگی برمی‌گشت که آن هم توفیق فیلم قبل را داشت. "پرواز در شب" اگر چه به مانند فیلم دوم رضایت زیاد منتقدان را حاصل نکرد اما مورد توجه مردم عادی قرار گرفت و با توجه به شرایط آن روز به فروش خوبی نیز دست یافت. اما فیلم چهارم ملاقلی‌پور اثری کاملاً متفاوت بود که محبوبترین اثر وی از ابتدای عمر فیلمسازی‌اش تا آن زمان به حساب می‌آمد. «افق» فیلمی بود که منحصراً و فقط یک عملیات جنگی به حساب می‌آمد و اتفاقات آن به صورت فشرده و با لذت ساختاری خاصی همراه بود. به خاطر این فیلم مردم در صفهای طویل سینما ایستادند و وقتی بلیط به آنها نرسید، شیشه‌های سینما را شکستند و به داخل سینما هجوم بردند. «افق» توانست سر و صدای زیادی در آن زمان به پا کند. اما فیلم بعدی تفاوت چشمگیری با دیگر آثار کارگردان داشت. «مجنون» فیلمی اجتماعی بود، فارغ از هر گونه دغدغه‌های جنگی. اثر مذکور که در سال 69 ساخته شد، نتوانست موفقیت «افق» را تکرار کند اما جایگاه رسول ملاقلی پور را به عنوان کارگردانی با قدرت اجرایی متفاوت را به همگان نشان داد.

"خسوف" دنباله پیگیری‌های رسول در ژانر خانوادگی بود و توانست بر پایه سوژه بکر آن روز و حوادث جالبش، جایگاه کارگردان را در این ژانر تثبیت کند. سومین اثر متوالی اما خانوادگی ملاقلی پور فیلم «پناهنده» بود که اثری قوی‌تر نسبت به دو ساخته قبلی کارگردان محسوب می‌شد. در این زمان بود که وی به عنوان کارگردانی مولف با قدرت فنی بالا در هر دو حوزه تلفیقی اجتماع- دفاع مقدس نزد همگان شناخته شد. به همین دلیل انتظارات ساختاری آن به گونه‌ای بود که شدیداً مورد استقبال قرار گرفت تا جایی که پس از اکران نسخه سینمایی، سریال آن نیز توسط شبکه دوم سیما روی آنتن رفت. «نجات یافتگان» (تا آخرین نفس) اگر چه بازگشتی دوباره به سینمای صرفاً جنگی بود، اما به هیچ وجه نتوانست موفقیت «سفر به چزابه» را تکرار کند. این اتفاق «ساخت نجات یافتگان» که در سال 74 به وقوع پیوسته بود، تا حدودی موجبات نارضایتی کارگردان را فراهم آورد.

فیلم بعدی «کمکم کن» نام داشت که اگر چه شدیداً از سوی محافل سینمایی و منتقدان کوبانده شد، اما توانست بر روی پرده، با استقبال خوبی اکران شود. دو اثر ناموفق پشت سر هم سبب شد فیلم بعدی به عنوان یک شاهکار شناخته شود. بنابراین فیلمی جلوی دوربین رفت که احساسی‌ترین ساخته طول عمر هنری ملاقلی پور لقب گرفت: «هیوا» اثری خوش ساخت و با سوژه‌ای منحصر به فرد بود که پرافتخارترین فیلم ملاقلی پور تا آن زمان بود. «هیوا» پس از 15 سال از مفقودالاثر شدن همسرش، تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیرد. به همین دلیل قبل از ازدواج به خانه قدیمی ‌شان در جنوب کشور می‌رود و در آنجا با نامه‌های 15 سال قبل همسرش مواجه می‌شود و با یک صورخیال جالب همسرش را زنده می‌بیند. تقابل هیوا با شوهرش در درون غار، یکی از برترین سکانسهای سینمایی تاریخ دفاع مقدس ایران شمرده می‌شود. بعد از این فیلم همگان تصور ساخت شاهکاری دیگر را از رسول داشتند. همین طور هم شد. فیلم سه اپیزودی «نسل سوخته» تداوم خوب ساختن‌های ملاقلی پور به حساب می‌آمد. سه اپیزود کاملاً مجزا که ارتباط مفهومی بسیار جالب توجهی میان آنها برقرار بود. این فیلم به شدت مورد توجه همه قرار گرفت و سبب شد تا دوازدهمین ساخته وی شاخص‌تر از سایر کارهای رسول به حساب آید. «قارچ سمی» اثری فاخر بود که به آدمهای پس از جنگ می‌پرداخت. قدرت تاثیر پذیری این فیلم به حدی بود که بسیاری از تماشاگران در سالن سینما، حالشان بد شد و از هوش رفتند. یک داستان به شدت منطقی بر پایه سیاه نمایی‌هایی که تا به آن روز بدین شکلی که در «قارچ سمی» مطرح شد، دیده نشده بود. این فیلم در ساختار فوق العاده قوی ظاهر شد و به قول یکی از منتقدین، تمام ضعفهای «کمکم کن» را اصلاح و تمام نقاط قوت «نسل سوخته» را تقویت کرد.

شاهکار بعدی، دو سال پس از "قارچ سمی" ساخته شد. یک پروژه عظیم که اعجاب انگیز بود. "مزرعه پدری" با شیوه روایی راحت و بر مبنای فیلمنامه‌ای استثنائی و فاخر، تبدیل به یکی از پنج فیلم شاخص و بزرگ سی سال سینمای دفاع مقدس پس از انقلاب شد. هر چند که این فیلم دو میلیارد تومانی به شدت در گیشه شکست خورد اما قاطبه نوشتاری و اجرایی اثر، خصوصاً ترکیب کاراکترها و فضاسازی‌های ناب آن، موجب گردید تا کلیت اثر بسیار دلنشین و دوست داشتنی شود. سلسله موفقیتهای ملاقلی پور برای پنجمین بار متوالی این بار در «میم مثل مادر» ادامه یافت و پرفروش ترین و پر استقبال ترین فیلم وی تلقی شد. فیلمی احساسی و خوش ساخت که نمی‌توان نقطه ضعف مشهودی را از دل آن بیرون کشید. با این فیلم پرونده فیلم ساختن‌های ملاقلی پور در این جهان برای همیشه بسته شد.شاید به قول "رضا کیانیان"، رسول در آن دنیا برای مردگان فیلم می‌سازد.

آخ رسول چقدر دلمان برای آن انتظار کشیدنها و به روی پرده آمدن فیلمی جدید از تو، تنگ شده است.

منبع:کافه سینما

   



اخبار سینمایی